نویسنده :
من - ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
صدام می کنه پتیاره. میگم آخه من کجام پتیارست. میگه نشون نمی دی. پس برای چیه که دوست دارم زجرت بدم. تو باید آدم شی.
من اگه می خواستم آدم شم همون هفته اول باید می شدم. همون هفته ای که از خجالت نمی تونستم سرمو بالا بیارم.
نمی دونم. شاید هنوز فکر می کنه من دارم خجالت می کشم. کجایی که نیستی ببینی که دوست دارم دستامو هم بنبدی و آدمم کنی.
راستی میدونستی این یه سندرمه. قربانی به جلادش عادت میکنه. اما من که قربانی نیستم من یه پتیارم. هه هه.
اه خفه.
پ.ن. او "است" بالا، توی عنوان، باید دقیقا "است" خونده شه. مرض که نداشتم این همه" است" نوشتم!
نویسنده :
من - ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱
رفتم چندتا وبلاگ رو خوندم همه چقدر کسشعر نوشتند. اه.
نویسنده :
من - ساعت ۳:٤٧ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
نشسته بودم باهاشو سوسیس بندری میخوردم. یهو گفتم میدونی خوشبختی چیه؟ آره تن سلامته پول زیاده و دوست خوب. آره ولکام تو د گود لایف...
نویسنده :
من - ساعت ۱۱:٥٦ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳
نمی دونم ربط امتحان و کار های اسکل بازی چیه اما این دیگه نهایتش میتونه باشه. کلی خاطره است همه اش... مطمئنم از اینجا برش می دارم اما فعلا حال کردم بگذارمش. همشونو خیلی دوست دارم. برای آدمی که خیلی سختش بود که بگه دوستت دارم. آره با خودم خیلی وقته آشتی کردم. درست میبینی. اینم یکی از همون شخصیت هاست که گفتم.
گفتم که.
نویسنده :
من - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٥
ميگه چرا اين همه بي معنی شدی؟ ميگم ميدونی چيه يه زمانی قبل تر از اون که می خواستم سقراط بشم می خواستم يه رمان بنويسم، يه رمان پر از شخصيت هايي که ميدونستم می خوان چيکار کنن و چی بشن. اما اون کتابه هم کنار بقيه چيزا خاک گرفت و گم شد. حالا مونده فقط من و اون شخصيتا، زمان که می گذره هر روز ميشم يکیشون. حالا اونیم که جلوت خم ميشه و ميگه چشم.
نویسنده :
من - ساعت ۳:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
داشتم فکر می کردم که آرزو هامو بايد از کی پس بگيرم. من خيلی آرزو داشتما خيلی. يه روز هايی بود که فکر ميکردم حتی سقراط هم ميتونم بشم، دلم خوش بود. دل خوشمو ازم گرفتی برای همين نمی تونم ببخشمت.
نویسنده :
من - ساعت ۱:٢٤ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
خندم میگیره از یک سری آدم ها. یک سری هستن یهو میرن و دیگه ازشون خبری نمیشه بعد یهو می آین بعد هم فکر میکنن حالا که امدیم تازه خیلی حال دادیم تحویل بگیرین دیگه که تموم می شیم! آره بعضی ها واقعا اینطورین و من حالم ازشون به هم می خوره. اما نمی دونند که اون موقع که نبودن یکی دیگه بوده که جاشونو پر کنه. این آدما خیلی خوش خیالن فک می کنن آدما همیشه براشون میمونن اما یهو تو یه روز سرد زمستون بهت تلفن میزنن و گریه می کنن که ... آره درست شنیدی این صدای بوق آزاده. من رفتم.
نویسنده :
من - ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۸
اين فارسی نوشتن خيلی سخته خدايی. خدا پدر هاله رو جدان بیامرزه که اين اديتور عقلانی رو درست کرد.
از هفته ديگه دانشگاه و خيلی چيزای ديگه شروع ميشه.
تصميم گرفتم بچه دار بشم.
نمی دونم باباش کی باشه بهتره.
نيلوفر تولد سی و چهار سالگیت مبارک. ازت يه سوال داشتم بچه داری تو؟
فکر کنم اگه این چيزها رو که نوشتم با آهنگ روی وبلاگ نیلوفر بخونيد بيشتر "ميک سنس" ميکنه.
سورئالیست ممنون.
راستی مي بينيد که چقدر کم حرف شدم؟
نویسنده :
من - ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
امروز گفتم بيام بعد مدت ها ببينم تو این وبلاگ ها چه خبره! کيوان چيکار ميکنه اون سر دنيا يا خورشيد سرش به چی گرمه. ديدم کلا پرشين بلاگ بالا نمی ايد. نفهميدم چه بلايی سرش اومده اما يه خورده دلم گرفت و به خودم گفتم پس این هم اینطوری تموم شد.
آدرس صنم رو حفظ بودم رفتم تو وبلاگش گفتم بيام ببينم چه حسی داره الان رو لينکم که باز نميشه کليک کنم. ديدم باز شد و از دات کام شده دات ایر. خندم گرفت. فک نمی کردم که خوشحال بشم اما انگار واقعا خوشحال شدم! گفتم حالا که خوشحال شدم يه چيزی بنويسم. گفتنی خيلی زياده. اون موقع هم که يهو ننوشتم زياد بود گفتنی اما انگار نگفتنش خيلی بهتر از گفتنشه. برا همين آدم يهو هيچی ديگه نميگه.
يه سری رفتم تو وبلاگ پرگلک خوندم که افسرده شده و ميگه دارم خودکشی ميکنم.... بيا باز به همون جايی رسيدم که نگفتنش خيلی بهتر از گفتنه. فقط اميدوارم که اتفاقی برای پرگلک نيوفتاده باشه و این دوره رو به خوبی طی کنه.
نویسنده :
من - ساعت ۳:٢۱ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤